کاش که عاشقت نبودم..
اما هستم...
کاش ندونی بی قرارم
کاش اصلا دوست نداشتم..
اما دارم...
کاش ندونی که دلم
واسه چشات پر میزنه
کاش ندونی که میاد
هر روز بهت سر میزنه
کاش که بارون غمت
منو می برد...
کاش ندونی که نگاهم
خیره مونده به نگاهت
کاش ندونی که همیشه
موندگارم چشم به راهت...
کاش که... کاش...
کاش همه حرفارو می شد زد!
کفر اگر نباشد این..
من از خدا گذشته ام
باورم کن.. باورم کن من که با تو صادقم
اگه خستم یا شکستم
هر چه هستم عاشقم
منو بشناسو باور کن که خستم خیلی خستم..
...اما هستم
تهی ماندو نشد آلوده دستم
من به دنیا دل نبستم
...

به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !
درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،
غمم دريا، دلم تنهاست .
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !
*****
خروش موج، با من مي كند نجوا،
كه : - « هر كس دل به دريا زد رهائي يافت !
كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »
*****
مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !
ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،
اميد آنكه جان خسته ام را ،
به آن ناديده ساحل افكنم نيست !
می دانم که این را میخوانی. میخواهم بدانی که من این را فقط برای تو نوشتم. بقیه ممکن است فکر کنند برای آنها هم هست. اما نه، این مخصوص توست.
میخواهم بدانی که ...
بي تو مهتاب شبي باز هم از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد ، عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت ، من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ي ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آمد كه تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه ي عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت باد گران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
روز اول كه دل من به تمنّاي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي ، من نرميدم ، نگسستم
باز گفتم كه تو صيّادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم ، نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب هاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم
2- هنگامی که رنگ پریده یا بیمار هستید با کمی ...

من نمی نویسم که بگویی دوستت دارم .
من نمی نویسم که بگویی فراموشت نخواهم کرد
من نمی نویسم که بگویی با تو خواهم ماند
من نمی نویسم که بگویی بی تو نمی توانم بمانم
من نمی نویسم که دلت را به رحم بیاورم
من نمی نویسم که بگویی در انتظار چشمانت می مانم و در راه قدمهایت میمیرم
نه من نمی نویسم که اینها را بگویم
من مینویسم که بگویم دوستت دارم حتی اگر دوستم نداشته باشی
می نویسم که بگویم با تو خواهم ماند
می نویسم که بگویم بی تو خواهم مرد .
می نویسم که بگویم در انتظار چشمانت جان خواهم داد
می نویسم که بگویم زندگی بی تو برایم معنا ندارد
می نویسم که بگویم دیوانه وار تو را خواهانم
می نویسم که بگویم فراموشت نخواهم کرد
می نویسم که بگویم بدون حضور گرمت روح من خاموش و سرد است
بدون چشمان روشنت خانه ام تاریک است
بدون حضورت وجودم خالی از هیاهوست
بدون حضورت ، گل زیبایی ندارد
بدون حضورت ، مهتاب نور نخواهد داشت ، ستاره رقص نخواهد کرد
بدون حضورت ، مریم عطر افشانی نخواهد کرد
بی تو گل ، سرخی نخواهد داشت
من می نویسم که اینها را بگویم
می نویسم که کلمات گویای سخنم باشند
من همه ی احساسم را در جوهر قلمم می ریزم
من همه ی وجودم را غرق در کلماتم می کنم
من همه ی عشقم را در واژه می ریزم